X
تبلیغات
صاعقه - داستان عشق ماندگار

صاعقه

بيا سر ريز كن اي خون از اين ني * كه بز هاي جوان را * علف هاي جوان تر مي دهد از ريشه ها پرواز**

داستان عشق ماندگار

یه روز بارنی تابستون تو یه کلبه ی خیلی زیبا وسط جنگل که فقط توش صدای بارون و پرنده های وحشی میاد و  لب پنجرش گلهای رز و نرگس گذاشته توش یه زوج 65 ساله زندگی می کنند.

یه روز زنه تو کلبه غذاش رو درست کرد و هر چی منتظر مردش موند مردش نیومد . رفت تا دنبال مردش بگرده ، تو جنگل کنار یه کوله هیزم مردش رو دید افتاده رو زمین و به نظر میاد دیگه نفس نمی کشه .

45 سال پیش:

 مرده با اون هیکل بلند بالای خودش  برای پیدا کردن کار به شهر اومده بود او هر جا می رفت کاری رو که می خواست گیر نمی آورد .چون اون هم جای خواب و هم  حقوق می خواست .گشت تا اینکه به یه رستوران بزرگ رسید وارد شد و تو اون یه مرد بسیار زشت و وحشتناکی رو دید که اخمی همیشگی روی لبش داشت .مرد شرایط خودش رو  گفت و مرد صاحب رستوران نیز شرایط او را پذیرفت .یک جای خواب در کنار دیگر اعضای رستوران به او داد و او مسئول نضافت آشپز خانه شد مرد صاحب رستوران خونه اش پشت رستوران بود و یک در خو نه اش توی رستوران باز می شد .


استراحتگاه اونها یک اتاق بود که یه زن وشوهر توش بودند و مرد نیز به اونا اضافه شده بود.

 مرد بعد از یک روز سخت کاری رفت و توی استراحتگاه خود کنار زنه  و شوهره  نشست . شب  که شد یه زن 17 ساله ی بسیار زیبا ولی خیلی غمگین به اونا اضافه شد مرد یه دفعه مهر اون زن تو دلش نشست و از اونا درباره ی اون پرسید؛ گفتند :صاحب رستوران به زور این زن رو تصاحب کرده و به اون زور میگه و نمی زاره زنه از خونه بره بیرون و خالصه زنه اینجا زندانی شده و شب ها دزدکی میاد اینجا میشینه. همین جور همگی داشتند حرف می زدند که صاحب رستوران سر رسید و با عصبانیت با زنش حرف زد و به قصد زدن به زنش نزدیک شد  تو این لحظه مرد اختیارش رو از دست داد ته دلش یه حس قوی داره صداش می زنه ،یه حسی که داره دستاش رو می لرزونه ، یه حسی که داره عرق رو از پیشونیش جاری می کنه،و فهمید که عاشق اون زن شده و عشق اختیار رو از اون گرفت و به سمت مرد حمله ور شد و مرد رو از پا در اورد .زنه داشت از ترس گریه می کرد حس کرد برای اولین بار یک نفر به فکر اون هست ،یک نفر داره براش جون فشانی میکنه ،یک نفر داره از دست شوهرش نجاتش میده .

مرده به زنه گفت: دوست داری از این جهنم نجاتت بدم ،زنه با شنیدن این حرف منقلب شد و موند چی جواب بده دوست داشت برای اولین بار به مردی که فقط یک بار اون رو دیده بود اعتماد کنه ،مردی رو که این جور شوهرش رو برای اون از پا درآوررده ، به اون اعتماد کرد و دنبال اون راه افتاد و اونها با هم از اون شهر فرار کردند و به یه جای دور رفتند تا دست هیچ کس به اونها نرسه .اونها با هم به یه کلبه ی دور افتاده تو یک شهر رفتند .

حالا از اون داستان 45 سال می گذره و زنه داره مردش رو در حالتی که جون می ده میبینه ،مردی رو که با تمام وجود دوسش داشت ،مردی رو که جونش رو از دست اون شیاد نجات داده بود ،مردی رو که با هم 45سال با عشق در کنار هم زندگی کردند بدون اون که یک بار هم با هم دعوا بشن ،مردی رو که بدون اون نمیتونست  زندگی کنه ،مردی رو که داشت می مرد .زنه نمی دونست باید چی کار کنه ،  تحمل دیدن همچین صحنه ای رو نداشت تحمل دیدن مرگ عشقش رو نداشت ،و خودشو انداخت رو مردش و اونقدر گریه کرد تا مرد.

 

عشق بهترین  زندگی را می آفریند..

نداشتن تعلقات در دنیا بهترین شرایط فرار است..

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 12:23  توسط اسحاق جمالی  |